تبليغاتX
...تا خدا هست


...تا خدا هست

دل نوشته های یک معلم

 

 

روزی حضرت سلیمان مورچه ای را در پای کوهی دید که مشغول جابجا کردن خاک های پایین کوه بود.
از او پرسید: چرا این همه سختی را متحمل می شوی؟
مورچه گفت: معشوقم به من گفته اگر این کوه را جابجا کنی به وصال من خواهی رسید و من به عشق وصال او می خواهم این کوه را جابجا کنم.
حضرت سلیمان فرمود: تو اگر عمر نوح هم داشته باشی نمی توانی این کار را انجام بدهی.
مورچه گفت: "تمام سعی ام را می کنم...!"
حضرت سلیمان که بسیار از همت و پشتکار مورچه خوشش آمده بود برای او کوه را جابجا کرد.
مورچه رو به آسمان کرد و گفت: خدایی را شکر می گویم که در راه عشق، پیامبری را به خدمت موری در می آورد ...

چه بهتر که هرگز نومیدی را در حریم خود راه ندهیم و در هر تلاشی تمام سعی مان را بکنیم، چون پیامبری همیشه در همین نزدیکی ست ...


نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:50 توسط دوست آشنا | |

 

در کلاس تو مرا جایی هست"که در آن نیمکت چوبی و خشک" دری از

 

عشق و فضیلت به رخم بگشودی.. 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:48 توسط دوست آشنا | |

                              

                                                      

                                       دیریست که ما منتظر روی تو هستیم
                                            ما بند نجابت به تن اسم تو بستیم

     دیریست که دلداده ما خانه نشین است
    جای قدمش بوسه به صد چاک زمین است

         پلک دلم امشب به نبودت پر درد است
      این فصل کبود از غم هجران تو سرد است

         ای ساقی دلهای جهان مست نگاهت
   این ماه فرومانده ز چشمان سیاهت

     دیریست که ما منتظر و خانه بدوشیم
        وقتی که قمر نیست همه تا رو خموشیم

    ای صاحب این ثانیه ها پس تو کجایی
      فهمیده ام این جمعه گذشت و نمی یایی

      دیریست که در جمعه همه مست غروییم
  از ناله پریم وغزل سنگ و رسوبیم


نوشته شده در جمعه هشتم اردیبهشت 1391ساعت 13:7 توسط دوست آشنا | |

میگویند روزی شیطان تصمیم گرفت از كار خود دست بكشد .بنابراین اعلام كرد میخواهد ابزارش رو با قیمتی مناسب به فروش بگذارد .پس وسایل كارش را به نمایش گذاشت كه شامل خودبرستی .نفرت .ترس .خشم.حرص.حسادت.شهوت.قدرت طلبی.و غیره......میشد.

اما یكی از این ابزار بسیار كهنه و كار كرده به نظر میرسید و شیطان حاضر نبود كه ان را به قیمت ارزان بفروشد.كسی از شیطان برسید:"این وسیله ی گران قیمت جیست؟"

شیطان كفت:"این نامیدی و افسردگی ست."

برسیدند:"جرا این همه گران است ؟"

شیطان گفت :"زیرا این وسیله برای من بیش از ابزار دیگر موثر بوده است .هر گاه سایر وسایلم بی اثر میشوند تنها با این وسیله میتوانم قلب انسان ها را بگشایم كارم را انجام دهم.اگر بتوانم كسی را وادارم كه احساس نا امیدی ویاس و دل سردی و تنهایی كندآن وقت میتوانم هر چه میخواهم با او بكنم .من این وسیله را روی همه ی انسان ها امتحان كرده ام و به همین دلیل كهنه است."

راست میگن كه شیطان دو ترفند داره كه یكی از اونا دلسرد كردن ماست به این دلیل برای مدتی نمیتونیم مفید باشیم .

ترفند دیگه تردید انداختن تو دل ماست تا ایمانمون نسبت به خدا و خودمون ضعیف بشه
!!
نوشته شده در شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 22:46 توسط دوست آشنا | |

من خدا را دارم...


       کوله بارم بر دوش


             سفری تا ته تنهایی محض


      هر کجا لرزیدی


     از سفر ترسیدی


       فقط اهسته بگو:


               من خدا را دارم

                            من خدا را دارم

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 18:18 توسط دوست آشنا | |

آن گاه که سر از خاک بر آوردیم
و زیستن را در سرزمین ابدیت آغاز نمودیم

روح تاریخ در کالبد انسان دمید
و زمان پیش رفت تا به ما رسید

حال ماییم و تاریخی بس عجیب
و در پس این تاریخ نشان روح هایی بس بزرگ

پس انسان اهورایی تا بی انتها جاودان است
و حفظ میراث این انسان ها تا بی کران ادامه دارد


نوشته شده در سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 19:49 توسط دوست آشنا | |


خاطرات كودكي زيباترند
يادگاران كهن مانا ترند
درس‌هاي سال اول ساده بود
آب را بابا به سارا داده بود

 


درس پند آموز روباه وکلاغ
روبه مكارو دزد دشت وباغ
 
روز مهماني كوكب خانم است
سفره پر از بوي نان گندم است
 
كاكلي گنجشككي با هوش بود
فيل ناداني برايش موش بود


با وجود سوز وسرماي شديد
ريز علي پيراهن از تن ميدريد
 
تا درون نيمكت جا ميشديم
ما پرازتصميم كبري ميشديم


پاك كن هايي زپاكي داشتيم
يك تراش سرخ لاكي داشتيم
 


كيفمان چفتي به رنگ زرد داشت
دوشمان از حلقه هايش درد داشت
گرمي دستان ما از آه بود
برگ دفترها به رنگ كاه بود


مانده در گوشم صدايي چون تگرگ
خش خش جاروي   با پا روي برگ
همكلاسي‌هاي من يادم كنيد
بازهم در كوچه فريادم كنيد
 

همكلاسي‌هاي درد و رنج و كار
بچه‌هاي جامه‌هاي وصله‌دار
بچه‌هاي دكه خوراك سرد
كودكان كوچه اما مرد مرد
كاش هرگز زنگ تفريحي نبود
جمع بودن بود و تفريقي نبود
كاش مي‌شد باز كوچك مي‌شديم
لا اقل يك روز كودك مي‌شديم

ياد آن آموزگار ساده پوش
ياد آن گچ‌ها كه بودش روي دوش
اي معلم ياد و هم نامت بخير
ياد درس آب و بابايت بخير

اي دبستاني‌ترين احساس من
بازگرد اين مشق‌ها را خط بزن
 
منبع:http://rasoolpapaei.blogfa.com
 
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 0:34 توسط دوست آشنا | |

راهمان تاریک است... پریشانیم و بی قرار... مانده ایم میان جاده ای پر از هراس...

نه راه پیش داریم و نه راه پس.... دلمان خوش است به همین چراغهای بی نور

که به یمن ورودتان آویخته ایم بر سر در خانه دلهامان..

.نوری ندارد آقا بی لطف و عنایتتان...

و ما می ترسیم از این همه سیاهی مولا....

این همه زرق و برق کفاف سیاهی راهمان را نمی دهد...

 

.فانوس نداریم آقا!  می آیی و برایمان فانوس می آوری؟؟؟


نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت 3:52 توسط دوست آشنا | |

سلام بر لب‏های رسول اللّه‏ که میلاد تو را به درگاه پروردگار، سبحه گفت و نام یگانه‏ات را از دست جبرئیل گرفت و در گوش عصمتت زمزمه کرد!

سلام بر لبخند سرافراز علی، که در طلوع تو اتفاق افتاد!

سلام بر تو، امامتِ فردای پس از علی!

سلام بر تو، شباهتِ بی‏شائبه محمدی!

سلام بر اقیانوس کرامت و سخاوتی که از دامان «کوثر» و «ابوتراب» برخاست.

........

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 0:53 توسط دوست آشنا | |

                                  

 

 چند روزي است كه به يه مهموني خوب دعوت شد يم توي زندگي به

 

خيلي از مهموني ها دعوت مي شيم اما اين مهموني هر ساله با همه مهموني

 

 ها فرق داره .

 

نمي دونم براي اين مهموني چقدر خودمو آماده كرده بودم.؟ 

 

 نمي دونم حق ميزباني و حرمتش و چقدر حفظ مي كنم؟ .

 

چقدر ازكارهاي اين چند روزم ميزبان عزيزمورنجودنده و ناراحتش كرده؟ .

 

احساس مي كنم خيلي كارام سخت شده اين كه تو مهمون محبوبت باشي

 

 و نتوني چشمتو به آينه جمال معرفت و شنا ختش باز كني ؟

.

اينكه بخواي تو خونه معبودت توي لحظات سبز دعا لبهات براي استغفار

 

 باز نشه و از خدا بازم ماديات بخواي !

 

خداي من؛ مي دونم كه تواز همه كس و همه چيز بهم نزديكتري. ومنم 

 

 

 حالا توي اين مهموني دارم احساس نزديكي به تو مي كنم .به خاطرتو 

 

 توي نيمه هاي شب توي سياهي دل زنگار گرفته ام بلند مي شم وسكوت

 

 خوابمو  مي شكنم و چشما هاي ظلمت گرفتمو به سوي آسمان نورباران

 

  شده تو باز مي كنم .تور صدا مي كنم تا بيم گمراهي و جهالت رو از كلبه

 

دلم برانم و ترس از فراز و نشيب از چاه و چاله رو از ذهنم دور كنم .

 

 

نگراني ها واظطراب هاي دنيوي رو جارو مي كنم و بر ظلمت وسياهي

 

 شب نيشخند مي زنم. كه

                          (الله نور السموات والارض )

 

و به مدد همين نور خونه دلمو نوراني مي كنم تا در پناه اون نور روز سياه

 

زندگي رو با اون روشن كنم .

 

چشمم كه بروز باز مي شه توي فضاي زندگي و محيط كارم تو رو بيشتر

 

از همه ما هاي ديگرسال  مي بينم .

 

فرشتگان زميني توي كلاس اي درسم چقدر زيباتر مي شوند وقتي كه قلب

 

 هاي تفتيده و چشمان عطش چشيد شون و گوش هاي پر از لطافتشان نام

 

تورا از زبان معلمي مي شنوند وچون تشنهاي به دنبال آب از بيان زلال

 

رحمت تو سيراب مي شوند .و هر كدوم از اونها توي اعماق جغرافيايي

 

دلشون وشيارهاي ذهنشون خدار را پيدا مي كنند و با حل معادلات رياضي

 

 نظاره گر لطافت بي واسعه تو مي شوند.

 

 

 تا بتونند با هدايت تو وهمت آموزگاراشون قلوه سنگ هاي جهالت رو

 

خرد كنند و اوني باشند كه تو مي خواي .

 

و به رضايت؛ سجده بربارگاه پر رمز و رازت مي كنند .

 

معبود من! مرحمتي نما كه اين حس نزديك بودن به تو توي خونه دلمون

 

 موندگار بشه و كاري كن كه  هيچ وقت چشم هامون  به جمال حضور

 

ازلي تو بسته نشه . و هميشه بدونم وبدونيم كه

 

                         "نحن اقرب من حبل الوريد ."

 

 

                                

نوشته شده در شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 1:40 توسط دوست آشنا | |

                                                                    
     این مطلب به نظر بعضی از خوانند گان یک مطلب تکراری است
 
نا راحت نیستم که مطلب تکراری رو دوباره می زارم
 
چون دوست داشتم بازهم از معلم های گذشته ام قدر دانی و تشکر کنم شاید یکی
 
از اون عزیزان مطلب منو بخونن و بدونن که ما دانش آموزان مهر شان را هیچ گاه از یاد نبر ده ایم  
                                       
                            
 به نام خدا وبه مهر کلام تو می خواهم از شخصیت های بنویسم که چون

چراغی روشن بر صحنه زندگیام نور تاباندند وروشنای زندگی ام بودند یاد

کسانیکه سیمرغ وار بال وپر گشودند وبا دستانی مهربان نوازشگر روزهای

جاهلی ام بودند آنان که گاه با لبخند وگاه با نگاه ملامت امیز درس درست

زیستن به من اموختند انان که بر دلها ساربانی بودند وتکه تکه قلبشان

                              همدم ومونس لحظات تنهاییم بود.

چقدر نوشتن از شما برای یک دانش اموزی که باعشق قدم در وادی شما

نهاد سخت است .زبان واندیشه ام هرگز توانای آن را نداردکه عظمت و رحمت

 شما خوبان را در قالب کلماتی برایتان بیان نمایم .و تنها میتوانم بگویم که باز

 تشنه محبت تان هستم وتنها  سلام پر از احساسات یک دانش اموز کوچک

خودرا بر شاخسار شکوفا شدن اندیشه های فردا پذیرا باشید .شمایید که

 قلبی به پاکی وزلالی چشمه ساران دارید و بردیدگانتان نقشی از رحمت

                            الهی  نقش بسته است.

ای آغاز گران اندیشه ام

 سر کار خانم باقری سرکار خانم عفت اشدی سرکار خانم گیتی

سر کار خانم اسکندری

ای راهنمایان لحظات پر اضطرابم

سرکار خانم فرشباف سرکار خانم عابدزاده سرکار خانم ترابی  

سرکار خانم رحیمی سر کار خانم مقدم  

جناب اقای بابایی جناب آقای صفدری  جناب آقای موذن زادهجناب آقای طبا طبائی

ای نظاره گران شکو فایی اندیشه ام استادان بزرگوارم

سر کار خانم مدیحی سرکار خانم رفیعی سر کار خانم امینی

سر کار خانم توانا سر کار خانم نبی زاده سر کار خانم پور محمدی

سر کار خانم عظیما سرکار خانم گائینی سر کار خانم تاجیک

                                     سر کار خانم پرویز

جناب آقای نقوی جناب اقای محمدیجناب اقای سرخه ای

جناب اقای قاسمی جناب اقای طباطبائی جنای اقای نعیمی

جناب اقای عرب عامری جناب اقای عرب سالاری

جناب آقای یوسفی جناب اقای جواهری

و تمامی کسانی که این شاگرد کوچکتان نامتان را از ذهن برده ولی یادتان

                                   همواره راهنمایش است .

دستتان را می بوسم  وارادت همراه با عشق را تقدیمتان می کنم .

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اردیبهشت 1390ساعت 23:42 توسط دوست آشنا | |

نكندشكوفه روزی


به كویردل ببندد


نكندپرش بریزد


نكندلبش نخندد


نكندكه سینه سرخی

 
دل ازآسمان بگیرد


همه جابهارباشد


دل من ولی بمیرد


نكندكسی نپرسد


چه خبرچه شدپرستو


نكندكسی نپرسد


كه كجاست خانه ی او


وچه شدكه اسبم رم كردو


پرنده بال وپرزد


شب وآن هزارچشمی


كه دوباره می درخشد


"نكندكه خواب باشم وخدامرانبخشد... "



نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم فروردین 1390ساعت 22:38 توسط دوست آشنا | |

 

ما خدا را گم می کنیم ..... در حالی که او در کنار نفس های ما جریان دارد .
خدا اغلب در شادی های ما سهیم نیست .
تا به حال چند بار از خوشی هایت آرام و بی بهانه به او گفته ای ؟
تا به حال به او گفته ای که چه قدر خوشبختی ؟ ؟ ؟
که چه قدر همه چیز خوب است ؟ ؟
که چه قدر خوبه که اوهست ؟ ؟
خدا همراه همیشگی سختی ها و خستگی های ماست .
     زمانی که خسته و درمانده به طرفش می رویم خیال می کنیم تنها زمانی که به خواسته ی خود برسیم او ما را دیده و حس کرده اما گاهی بی پاسخ گذاشتن برخی از خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه ی او به ماست .
خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد .
به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم .
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد .

 


( دیوار نوشته ی مربوط به ویرانه های جنگ جهانی )

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 22:54 توسط دوست آشنا | |



او بايد بداند كه همه مردم عادل و همه آن ها صادق نيستند.اما به فرزندم بياموزيد كه به ازاي هر شياد انسان هاي صديق هم وجود دارند. به او بگوييد در ازاي هرسياستمدار خودخواه، رهبر با همتي هم وجود دارد.

به او بياموزيد كه در ازاي هر دشمن، دوستي هم هست. مي دانم كه وقت مي گيرد، اما به او بياموزيد كه اگر با كار و زحمت خويش يك دلار كاسبي كند، بهتر از آن است كه جايي روي زمين پنج دلار پيدا كند.

به او بياموزيد كه از باختن پند بگيرد و از پيروزشدن لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر داريد. به او نقش و تأثير مهم خنديدن را ياد آور شويد. اگر مي توانيد به او نقش مهم كتاب را در زندگي آموزش دهيد.

به او بگوييد تعمق كند، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان، به گل هاي درون باغچه و به زنبورها كه در هوا پرواز مي كنند، دقيق شود.

به فرزندم بياموزيد كه در مدرسه بهتر اين است كه مردود شود، اما با تقلب به قبولي نرسد. به او ياد دهيد با ملايم ها، ملايم و با گردن كش ها، گرن كش باشد. به عقايدش ايمان داشته باشد،حتي اگرهمه خلاف او حرف بزنند.

به او ياد بدهيد كه همه حرف ها را بشنود و سخني را كه به نظرش درست مي رسد، انتخاب كند. ارزش هاي زندگي را به فرزندم آموزش دهيد، به او ياد دهيد كه در اوج اندوه تبسم كند.

به او بياموزيد كه در اشك ريختن خجالتي وجود ندارد. به او بياموزيد كه مي تواند براي فكر و شعورش مبلغي تعيين كند، اما قيمت گذاري براي دل بي معناست. به او بگوييد كه تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش بايستد و با تمام قوا بجنگد. در كار تدريس به فرزندم، ملايمت به خرج دهيد. اما از او يك نازپرورده نسازيد. بگذاريد او شجاع باشد. به او بياموزيد كه به مردم اعتقاد داشته باشد. توقع زيادي است ، اما ببينيد كه ميتوانيد چكار كنيد.

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و ششم شهریور 1389ساعت 1:15 توسط دوست آشنا | |

خودم از این شعر خیلی خوشم اومد کپیش کردم برا همه معلما تو شورای دبیران بهشون دادم ..

نگاه معلم( مدرسه عشق )

شاعر : زنده یاد

 مهندس مجتبی کاشانی ( سالک)

 

  در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه
 ای می سازیم
که در آن همواره اول صبح
                        
به زبانی ساده
مهر تدریس کنند،
و بگویند خدا
خالق زیبایی
و سراینده عشق
آفریننده ماست.
مهربانیست که ما را به نکویی
دانایی
زیبایی
و به خود می
 خواند
جنتی دارد نزدیک، زیبا و بزرگ

دوزخی دارد- به گمانم
کوچک و بعید
در پی سودا نیست
که ببخشد ما را
و بفهماندمان،
ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه
 ای می سازیم
که خرد را با عشق
علم را با احساس
و ریاضی را با شعر
دین را با عرفان

همه را با تشویق تدریس کنند
و معلم هر روز

روح را حاضر و غایب بکند
و به جز ایمانش
هیچکس چیزی را حفظ نباید بکند
مغزها پرنشود چون انبار
قلب خالی نشود از احساس
درس
 هایی بدهند
که به جای مغز، دلها را تسخیر کند.
از کتاب تاریخ جنگ را بردارند
در کلاس انشاء
هر کسی حرف دلش را بزند
«غیرممکن» را از خاطره
 ها محو کنند
تا، کسی بعد از این

باز همواره نگوید: «هرگز»
و به آسانی همرنگ جماعت نشود.

زنگ نقاشی تکرار شود
رنگ را در پائیز تعلیم دهند
قطره را در باران
موج را در ساحل
زندگی را در رفتن و برگشتن
از قله کوه
و عبادت را در خدمت خلق
کار را در کندو
و طبیعت را در جنگل و دشت.
مشق شب این باشد
که شبی چندین بار
همه تکرار کنیم:

عدل           قانون              شادی...
امتحانی بشود

که بسنجد ما را
تا بفهمند چقدر
عاشق و آگه و آدم شده
 ایم
در مجالی که برایم باقیست
باز همراه شما مدرسه
 ای می سازیم
که در آن آخر وقت
به زبانی ساده شعر تدریس کنند
و بگویند که تا فردا صبح
خالق عشق نگهدار شما

مي شود سبز بود با يك برگ

مي شود شد بهار با يك گل

از دل يك شكوفه شادي كرد

دل به سوداي يك شقايق داد

 

نوشته شده در جمعه سوم اردیبهشت 1389ساعت 0:56 توسط دوست آشنا | |

کاش بتونم کارمو مثل ...

پسر كوچكي وارد مغازه اي شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد و بر روي جعبه رفت تا دستش به دكمه هاي تلفن برسد و شروع كرد به گرفتن شماره.
مغازه دار متوجه پسر بود و به مكالماتش گوش مي داد.
پسرك پرسيد: خانم، مي توانم خواهش كنم كوتاه كردن چمن هاي حياط خانه تان را به من بسپاريد؟
زن پاسخ داد: كسي هست كه اين كار را برايم انجام مي دهد !
پسرك گفت: خانم، من اين كار را با نصف قيمتي كه او مي دهد انجام خواهم داد!
زن در جوابش گفت كه از كار اين فرد كاملا راضي است.
پسرك بيشتر اصرار كرد و پيشنهاد داد: خانم، من پياده رو و جدول جلوي خانه را هم برايتان جارو مي كنم. در اين صورت شما در يكشنبه زيباترين چمن را در كل شهر خواهيد داشت.
مجددا زن پاسخش منفي بود.
پسرك در حالي كه لبخندي بر لب داشت، گوشي را گذاشت.
مغازه دار كه به صحبت هاي او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر...، از رفتارت خوشم آمد؛ به خاطر اينكه روحيه خاص و خوبي داري دوست دارم كاري به تو بدهم.
پسر جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملكردم را مي سنجيدم. من همان كسي هستم كه براي اين خانم كار مي كند

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم فروردین 1389ساعت 0:55 توسط دوست آشنا | |

دوباره میخوام شروع کنم

                   میخوام سال نو نو بشم

                                 بر ای نو شدن اندیشه نو میخوام

                                                      خداجون تو کمکم میکنی؟

                                                

              از  ازل پــرتوحسـنـت زتــجلي دم زد

عشق پيداشدو آتش به همه عالم زد

جلوه اي كردرخت ديدملك عشق نداشت

عين آتش شـدازين غيرت وبـرآدم زد

عقل ميخواست کزان شعله چراغ افروزد

بـرق غیرت بدرخشيدوجـهان برهم زد‏

مدعي خـواست كه آيدبه تـماشاگه راز‏

دست غيب آمد وبرسينه نامحرم زد‏

ديگران قرعه قسمت همه برعيش زدند‏

دل غـمـديده مـا بود كه هم برغم زد‏

جان علوي هوس چاه زنخدان توداشت‏

دست درحلقه آن زلف خم اندرخم زد‏

حافظ آنروزطرب نامه عشق تونوشت‏

كه قـلم برسر اسـباب دل خرم زد‏


 

 

نوشته شده در سه شنبه دهم فروردین 1389ساعت 0:33 توسط دوست آشنا | |

گاهی می شود که دلتنگی زود به زود دق الباب می کند خانه دل را؛

 

چنان برگ زرد و خشکی که حتی منتظر نسیمی هم نیست برای بریدن و

 

افتادن.

 

هر بار هم بهانه ای دست می دهد، اما همه  بهانه هایی هستند بی بها!

 

گاهی حتی بین خنده و گریه نیز فاصله ها محو می شوند!

 

راستی خوش به حال شاعرها

 

که در پیچ و خم قافیه و ردیف هایشان،

 

غم های پنهانی شان را به لباس واژگان مزین می کنند!

 

و از صفحه ی دلشان به صفحه ی کاغذ انتقال  می دهند !

 

و خوشا به حال پروانه ها.....

 

چرایش را تو خودت بهتر می دانی!

 

.........................................................................

 

آن قدر چشم به آسمان دوخته ا م

 

که دیگر ستاره ها هم چشم به راهی ام می کنند!

 

اما من به دنبال تکه ابری هستم که بیاید و بر من ببارد!

 

آب می خواهد این دل خشکی زده، باران می طلبد این صحرای وجود!

 

......................................................................

 

نمی دانم تا چند سطر و صفحه پر میشود از واژه ها،

 

هر چقدر که باشد بی او، صفایی ندارد این نوشتن ها،

 

خوب می دانم هر گونه تغزلی بی غزل وجود او،

 

نه مطلعی دارد، نه مَخلصی!

 

نه آغازی دارد نه پایانی

 

 

اگر دعای من امشب به آسمان برسد


گمان كنم كه خدا هم به دادمان برسد

 

رمق نمانده به جسمم, خدای من مددی!


مگر ز تو به تن مرده‌ام توان برسد

 

غمم ز دوری یار است، یار گمشده‌ام


چه می‌شود خبر از یار بی نشان برسد؟

 

چه می‌شود كه بیاید سوار مشرقی‌ام


و بر پیاده ی خسته، توان و جان برسد؟

 

پر از لطافت گل می‌شود نسیم چمن


اگر به فصل خزان یار مهربان برسد

 

گلاب و عطر بپاشید در مسیر ظهور


گمان كنم كه هر آن لحظه میهمان برسد!

 

همیشه منتظرم دركنار جاده عشق


كه پیك خوش خبر از سمت جمكران برسد

 

تمام ذهن مرا پر نموده این پرسش

 
چه می‌كنیم اگر وقت امتحان برسد؟

 

خدا كند كه در این روز, روسپید شویم


چو كارنامه به آن مصلح جهان برسد

 

یقین بدان كه اثر می‌كند دعای فرج


و از عنایت آن صاحب‌الزمان برسد

 

شروع دفتر باور به نام او زیباست


اگر كه ختم غزل هم به پای آن برسد

 

نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت 21:52 توسط دوست آشنا | |

نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 1:57 توسط دوست آشنا | |

یه فرصت دیگه

                        یه ماه خوب

                                                یه مهمونی

                                                              یه میزبان عالی

                                                                                چقدر اماده ای

                                                                                  به حق صاحب این ماه یه یا علی بگو

                             

                                                          

 

                                                                                            منبع:سایت رشدستان

نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 1:41 توسط دوست آشنا | |

ستايش مخصوص خداوندي است كه پروردگار جهانيان است. خداوندي كه بخشنده و بخشايشگر

 است... خداوندي كه مالك روز جزاست.

مرگ پايان زندگي نيست. حداقل يكتا‌پرستان از پيامبران الهي آموختند كه مرگ سرآغاز يك زندگي

 جاودانه و چون تولدي دوباره است

 

           به ياد شاگرد خوبم مينا سليماني كه سالها بعد از تحمل درد به ديدار معشوقش نايل شد .

يادت هميشه جاودان دانش آموز خوبم

   تو پرواز كردي و رفتي

و جاي خالي تو در كنج كلاس برجاست

چون گنجي بودي و لطافت روحت سرشار از پاك دامني ها بود

چه زود خزان عمرت فرارسيد                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                               

به شوق غنودن در كنار خاك

همه را سيه پوش كردي

تو كه صعود را دوست داشتي

در ارزوي رسيدن به كمال بودي

عطوفت و مهربانيت هرگز از خاطره ها نخواهد رفت

زندگي ابديت زيبا و شكوفا باد

 

نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 0:36 توسط دوست آشنا | |

 

سلام بر آنان که در فراق یار در کوچه پس کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و

چشم به راه نیم نگاه مهدی فاطمه اند...


ای گل نرگس... چه می شد که ما را در جمع پروانه هایت پذیرا شوی؟چه می شد

که تشعشع گرمی نگاهت به سویمان روانه شود؟ نظری فرما بر کوچه تاریکمان.

که همه پروانه شمع توایم. همه پروانه ها در این کوچه تاریک به امید

حس کردن گرمای وجودت گرد هم امده اند.

 

مولا جان نظری فرما...


این صفحات برگ برگ روزهای انتظاریست که به امید آمدنش از پس هم ورق می زنیم...


                     العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان یا مهدی ادرکنی...

 

      

                      

خدا کند که بهار رسیدنش برسد

شب تولد چشمان روشنش برسد

چو گرد برسر راهش نشسته ام شب و روز

به این امید که دستم به دامنش برسد

هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ

که آن انار ترین روز چیدنش برسد

چه سا لها که در این دشت منتظر ماندم

که دست خالی شوقم به خرمنش برسد

براین مشام و بر این جان چه می شود یارب

نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد

خدای من دل چشم انتظار من تا چند

به دوردست فلک بانک شیونش برسد ؟

چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن

خدا کند که از آن درور توسنش برسد

                                            سعید بیابانکی

 


نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد 1387ساعت 0:15 توسط دوست آشنا | |

سلام بر خوانندگان محترم چند وقت بود بنا به دلایلی نشد مطلبی بنویسم اما باز اومدم .جمعه ای که  گذشت همراه با همکارای محترممون سفری داشتیم به نراق و مشهد اردهال

مشهد اردهال با مراسم قالیشویی و سهراب تقریبا معروفه  اما بد نیست با نراق هم بیشتر اشنا بشیم این مطالب و عکسا از سایت نراق گرفته شده چون هنوز عکسای خودم اما ده نبود. امیدوارم لذت ببرید

 وجه تسميه نراق                 

در خصوص اسم نراق چند نقل متفاوت وجود دارد عده ای شكل گیری نراق به صورت امروزی را به بعد از ورود اسلام به منطقه دانسته كه نام آن را  گرفته شده از حروف در هم ریخته قرآن می دانند گروهی معتقدند نام نراق از ستاره ای گرفته شده است و آخرین نقل كه به نظر میرسد صحیح تر نیز باشد آن است كه نراق از دو كلمه نر و عراق استخراج شده است. نر به معنای بلندی و عراق گرفته شده از منطقه عراق عجم (استان مركزی فعلی) می باشد كه به مرور زمان به نراق به وزن عراق به معنای بلند ترین منطقه عراق عجم معروف شده است آنچه كه روشن است این است كه نراق به شكل امروزی بعد از ورود اسلام به وجود امده و قبل از آن شامل چند سكونتگاه پراكنده بوده است. عمده ساكنان این مناطق گبرها و آتش پرستان بوده اند در حال حاضر در اطراف نراق تپه های باستانی  از این اقوام  به جای مانده است. تپه گرینان در شمال شرقی نراق از جمله سكونتگاه ها و معابد قبل از اسلام این اقوام در منطقه می باشد

 

مسجد جامع

 

این بنا در سال 1243 هجری قمری در زمان فتحلیشاه قاجار توسط فردی به نام حاج علی محمد نراقی یکی از تجار متدین نراق ساخته شده است. سبک معماری بنا متعلق به دوران قاجار می باشد و از نظر معماری بسار شبیه به مسجد آقا بزرگ کاشان است.

                                                    مسجد جامع

مسجد امام حسن (ع)

قدیمی ترین بنا در شهر ساختمان مسجد امام حسن معروف به مسجد پایین می باشد. سبک معماری بکار رفته در این بنا نمایانگر بناهای قرون اولیه اسلامی است که به مرور زمان توسعه پیدا کرده است. این مسجد در بین اهالی از قداست خاصی برخوردار است. درخت چناری در حیاط مسجد وجوددارد که به نطر میرسد بیش از 500 سال عمر داشته باشد. شهروندان نراقی سالهای متمادی است که با نذر و نیاز کردن و خواندن روضه در این مسجد به حوایج دنیوی و اخروی خود میرسند

                      مسجد پایین                        

                           بازار شمس السلطنه

 

این مجموعه که یکی از زیباترین اماکن تاریخی شهر نراق است متعلق به دوران قاجار می باشد. بانی این مکان فردی به نام حاج محمد نراقی معروف به حاجی خان است که بابت سهم الارث به شمس السلطنه دختر ایشان واگذارشده است.

                                                           بازار شمس السلطنه

                                                           کاروانسراها

 مجموعه کاروانسراها  از دوطبقه تشکیل شده است  . طبقه اول  محل نگهداری چهار پایان و  طبقه فوقانی به استراحتگاه تجار  اختصاص داشته است . در جنب این مجموعه محل های خاصی برای نگهداری شتران وجود داشته که به اصطلاح محلی آنها را عصارخان می نامند . تعداد زیادی از مردم شهر نراق از راه خدمات رسانی به کاروانیان امرار معاش کرده و نقل است که در100 سال گذشته  15 عدد نانوایی در کار تهیه نان  برای کاروان های تجاری فعال بوده اند  و این خود بهترین شاهد بر رونق تجارت شهر نراق مي باشد

                               کاروانسراحاج مهدی

                                    آب انبارها ی نراق

از شاه کارهی معماری  دوره قاجار در شهر  نراق می باشند که به علت نزدیک بودن به معماری کاشان از اصالت خاصی برخوردار هستند . نراق در قدیم الایام تشکیل می شده است از سه محله که هر کدام  داری مرکزیت خاص خود بوده و در این مراکز مسجد ، حسینیه حمام ،آب انبار مجزاء داشته است . در حال حاضر آب انبار هر سه محله شهر نراق ( یائین ، بالا ، بازار ) خوشوقتانه پابرجا است و اکنون آب انبار محله بالا آبگیری و مردم از آب بسیار خنک و گوارای آن در ایام تابستان استفاده می  نمایند.

                                   آب انبار

                         خانه های تاریخی نراق

                                    خانه های تاریخی

از جمله خانه هی دیدنی شهر نراق که عمدتا به همت بازماندگان تا بحال پابرجا مانده و از ویرانی آنها جلوگیری شده است می توان موارد ذیل را نام برد:

* منزل فاضلین نراقی - دارای قدمت بیش از 280 سال که در سقف این بنا که طاقدیس نام دارد تاریخ  ساخت بنا قید   شده است.

* منزل مرحوم حاج تقی خان رئوفی - این بنا یکی از زیبا ترین سیپک های شهر نراق را در خود جای داده است  و نزدیک به 200 سال قدمت دارد

* منزل مرحوم محمد رئوفی - این بنا مجموعه ای کامل از دیدنی ترین خانه های تاریخی نراق است و از دو قسمت زمستان نشین و تابستان نشین تشکیل و در بین این دو سرا باغچه های بسیار زیبا  همراه با حوض آب وجود دارد.

* منزل غلامحسین خان نراقی - این بنا نزدیک به 200 سال قدمت دارد و در ضلع شرقی آن برج دیدبانی بسیار زیبا ای ساخته شده است . این سرا در بین خانه های تاریخی نراق ویژگی های منحصر به فردی دارد که متاسفانه به علت نداشتن متولی خاص در حال تخریب و نابودی است.

* منزل علیرضا خان یوسفی نراقی - این بنا نیز در مسیر جریان آب قنات حاج الله داد قرار دارد و در طبقه زیر زمین آن مجموعه ی بسیار دیدنی و تاریخی شکل گرفته است . قدمت این بنا  به بیش از 180 سال قبل بر می گردد.

* منزل حاجی خان نراقی - این بنا یکی از با  ارزش  ترین بنا های شهر نراق است که در سا لهای اخیر به همت وراث بازسازی شده است و لی متاسفانه به علت اصولی نبودن کار و پیروی نکردن از سبک معماری قدیم بخصوص نوع مصالح ساختمانی صدمات جبران ناپذیری به بنا وارد شده است.

* منزل مرحوم آمیرزا منصور قاسمی - این بنا نیز نزدیک به 180 سال قدمت دارد و یکی از دیدنی ترین بنا های نراق می باشد . این مجموعه سه  ویژگی منحصر به فرد دارد که آنرا از دیگر بنا های نراق متمایز کرده است :

1 - بزرگترین بادگیر خانه هی نراق را در خود جای داده است
2 - زیبا ترین در به
ای گره کاری شده و پنجره های مشبک همراه با شیشه های رنگی  در شهر نراق که فعلا موجود می باشد متعلق به این خانه است.

3- زبیا ترین گچبری و تزئینات داخلی ساختمان در شهر نراق نیز در انحصار این خانه می باشد.

 

* منزل فروغی ها - این بنا در محله بالا و در ظلع جنوبی شهر قرار دارد . از امتیازات این بنا دست نخوردن ترکیب  و سبک معماری قدیم آن است . نزدیک به 200 سال قدمت داشته و خانه پدری مرحوم  فریدون فروغی خواننده و موسیقیدان معاصر ایران می باشد . در قسمتی از این بنا مرحوم فریدون فروغی یادگاری خود را به سال 1334 زمانی که کلاس چهارم دبستان بوده است ثبت کرده و به شهر نراق و خانه پدری خود تعلق خاطر ویژه ی داشته است . در هنگام مرگ وصیت می کند اور ادر روستای قرقره از توابع بوئین زهرا   که بسیار شبیه به نراق می باشد دفن نمایید

 

                                  با تشکر 

نوشته شده در شنبه سوم آذر 1386ساعت 22:51 توسط دوست آشنا | |

 

سلام بر آنان که در فراق یار در کوچه پس کوچه های تنهایی سر به دیوار انتظار نهاده اند و چشم به راه

نیم نگاه مهدی فاطمه اند...


ای گل نرگس... چه می شد که ما را در جمع پروانه هایت پذیرا شوی؟چه می شد که تشعشع گرمی

 نگاهت به سویمان روانه شود؟ نظری فرما بر کوچه تاریکمان. که همه پروانه شمع توایم. همه

 پروانه ها در این کوچه تاریک به امید حس کردن گرمای وجودت گرد هم امده اند.

 

مولا جان نظری فرما...


این صفحات برگ برگ روزهای انتظاریست که به امید آمدنش از پس هم ورق می زنیم...


                     العجل العجل یا مولای یا صاحب الزمان یا مهدی ادرکنی...

 

      

                      

خدا کند که بهار رسیدنش برسد

شب تولد چشمان روشنش برسد

چو گرد برسر راهش نشسته ام شب و روز

به این امید که دستم به دامنش برسد

هزار دست پر از خواهشند و گوش به زنگ

که آن انار ترین روز چیدنش برسد

چه سا لها که در این دشت منتظر ماندم

که دست خالی شوقم به خرمنش برسد

براین مشام و بر این جان چه می شود یارب

نسیمی از چمنش بویی از تنش برسد

خدای من دل چشم انتظار من تا چند

به دوردست فلک بانک شیونش برسد ؟

چقدر بر لب این جاده منتظر ماندن

خدا کند که از آن درور توسنش برسد

                                            سعید بیابانکی

 


نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0:7 توسط دوست آشنا | |

                                                       

مادر تو در زيبايي‌ سيرت،‌ گلي‌. بايد بگويم‌ كه‌برتري‌. بايد بگويم‌ اقيانوس‌ مهري‌...نه‌، مهرت‌جهانگير است‌.

 

 بگويم‌آبشار عاطفه‌اي‌... نه‌،عطوفت‌ تو در همه‌ دنيا جاري‌ است‌ چه‌ گويمت‌كه‌ به‌ هر چه‌ اشارت‌ كنم‌

 

نشاني‌ از تو دارد. مادرآغوشت‌ كانون‌ عشقي‌ است‌ كه‌ هيچ‌ عاشقي‌ نتواندتوصيف‌ كند. هيچ‌ مهرورزي‌

 

نتواند مهرباني‌ آن‌ راتعريف‌ كند. خدايا سپاس‌ و ستايش‌ تو را سزاست‌كه‌ ماوراء نقطه‌ عطف‌ پيدايش‌

 

زيبايي‌، صفا، مهر و ازهمه‌ بالاتر عشق را‌ ،مادر قراردادي‌. آري‌! لياقت‌ مادر راسزاست‌ كه‌ واجب‌ است‌

 

بهشت‌ را زير پاي‌ اوجستجو كنم‌. كدام‌ بهشت‌، همان‌ بهشتي‌ كه‌ گل‌هايش‌ طراوات‌ و شادابي‌ باغ‌ دامان‌

 

 مادر رادارد. همان‌ بهشتي‌ كه‌ همه‌ ملائك‌ ثنا گوي‌ يك‌لحظه‌ بي‌ خوابي‌ مادر است‌ بلي‌! بهشتي‌ كه‌

 

درپرورشگاه‌ نوازش‌ آن‌ انبياء و اولياء تعليم‌ و تربيت‌مي‌بينند. بهشتي‌ كه‌ از فروغ‌ روشنايي‌ آن‌دانشمندان‌

 

 زيادي‌ تجسس‌ و كشفيات‌ داشته‌اند تاجهان‌ رو به‌ پيشرفت‌ گذارد، بها دارد و بهايش‌عنايت‌ خداي‌ يگانه‌

 

است‌ كه‌ مادر ناميده‌ شد. مادر مي‌بوسمت‌ و اين‌ بوسه‌ برگونه‌ تمام‌ جهان‌هستي‌ است‌.

 

 مادر مي‌بويمت‌ كه‌ عطر تجلي‌ جنت‌مي‌باشي‌ مادر مقامت‌ آنقدر والاست‌ كه‌ خانه‌ كعبه‌به‌ روي‌ تو باز

 

مي‌گردد تا علي‌ را در فضاي‌ ايمان‌ به‌دنيا آوري‌. اي‌ مادرم‌!صبح‌، ديدگانم‌ را به‌ روي‌ تومي‌گشايم‌ تا

 

گشايش‌ روزيم‌ باشد، غروب‌ را با ياد توديده‌ فرو مي‌بندم‌ كه‌ در رويا دست‌ در دست‌ توتفرج‌ نمايم‌. زندگيم‌

 

را مديون‌ تو مي‌دانم‌ چرا كه‌لحظه‌ لحظه‌ زمان‌ زندگيم‌ با تيك‌ تيك‌ قلبت‌ گره‌خورده‌ است‌. چون‌ دانسته‌ و

 

مي‌دانم‌ هر آن‌نگرانم‌ بودي‌ و با زمين‌ خوردنم‌ مطمئن‌ هستم‌احساس‌ درد مي‌كردي‌ و با شاديم‌

 

شادمان‌مي‌شدي‌. گرچه‌ يك‌ روز و آنهم‌ سالروز ولادت‌بي‌بي‌ دو عالم‌ را روز مادر قرار داده‌اند ليكن‌سال‌،

 

درسي‌ از تو مي‌گيرد. بهارش‌، تابستانش‌،پاييزش‌، زمستانش‌ همه‌ دست‌ نوشته‌هاي‌ تو راورق‌ مي‌زند.

 

 شايسته‌ همه‌ گونه‌ قدرداني‌ هستي‌.همه‌ گل‌هاي‌ جهان‌ مفروش‌ پايت‌ باد و همه‌نغمه‌هاي‌ جهان‌ ترنم‌

 

لالايي‌ تو را زمزمه‌ مي‌كند.روزت‌ مبارك‌ مادر عزیزم

 

                                                                                                            منبع :خانواده سبز

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 1:26 توسط دوست آشنا | |

  

شهادت یگانه دخت عالم هستی تسلیت باد

 

       ترا روح زلال عشق فهمید

صدای بال بال عشق فهمید

ترا در سایه گل خانه دادند

                      ترا سوز دل پروانه دادند                 

 

تو با عطر محمد(ص) خو گرفتی

تو در چشم علی (ع)پهلو گرفتی

تو را ام ابیها نام دادند

چرا چون غنچه در طوفان نهادند

 

تو که گل از نگاهت باز می شد

وعشق از چشم تو اغاز می شد

تراکه روزهایت رنگ غم شد

ترا این عمر هجده ساله کم شد

 

گل سرخ محمد ناله کردی

 تمام خاک را الاله کردی

شبی کز سقف شب نیرنگ بارید

مگو بر صورت گل سنگ بارید

 

شبی که چشمها سیلاب می شد

دل سنگ از مصیبت آب می شد

ترا در خاک دیدن تاب جان نیست

قدم های علی(ع)را آن توان نیست

قدم های علی(ع) آهسته می شد

شب از حجم مصایب خسته می شد

 

پس از داغ پیامبر درد با ماست

تمام زخمه شیعه از همانجا ست

چه کرد این داغ با پروانه عشق

چرا غافل شد از خانه عشق

 

شب تار و عجیبی بود آن شب

عجب شام غریبی بود آن شب

سحر می رفت تا فردا را بجوید

علی اندوه خود را با که گوید

 

علی بعد تو نامش مرد درد است

وشبهای مدینه بی تو سرد است

صدای سبز نخلستان هم بلند است

خدا یا این زمین هم دردمند است

پس از داغ پیامبر درد با ماست

تمام زخمه شیعه از همانجاست

                         

شاعر :مریم ابولی

 

نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد 1386ساعت 1:22 توسط دوست آشنا | |

                                                                    
     این مطلب به نظر بعضی از خوانند گان یک مطلب تکراری است
 
نا راحت نیستم که مطلب تکراری رو دوباره می زارم
 
چون دوست داشتم بازهم از معلم های گذشته ام قدر دانی و تشکر کنم شاید یکی
 
از اون عزیزان مطلب منو بخونن و بدونن که ما دانش آموزان مهر شان را هیچ گاه از یاد نبر ده ایم  
 
                            
 به نام خدا وبه مهر کلام تو می خواهم از شخصیت های بنویسم که چون

چراغی روشن بر صحنه زندگیام نور تاباندند وروشنای زندگی ام بودند یاد

کسانیکه سیمرغ وار بال وپر گشودند وبا دستانی مهربان نوازشگر روزهای

جاهلی ام بودند آنان که گاه با لبخند وگاه با نگاه ملامت امیز درس درست

زیستن به من اموختند انان که بر دلها ساربانی بودند وتکه تکه قلبشان

                              همدم ومونس لحظات تنهاییم بود.

چقدر نوشتن از شما برای یک دانش اموزی که باعشق قدم در وادی شما

نهاد سخت است .زبان واندیشه ام هرگز توانای آن را نداردکه عظمت و رحمت

 شما خوبان را در قالب کلماتی برایتان بیان نمایم .و تنها میتوانم بگویم که باز

 تشنه محبت تان هستم وتنها  سلام پر از احساسات یک دانش اموز کوچک

خودرا بر شاخسار شکوفا شدن اندیشه های فردا پذیرا باشید .شمایید که

 قلبی به پاکی وزلالی چشمه ساران دارید و بردیدگانتان نقشی از رحمت

                            الهی  نقش بسته است.

ای آغاز گران اندیشه ام

 سر کار خانم باقری سرکار خانم عفت اشدی سرکار خانم گیتی

سر کار خانم اسکندری

ای راهنمایان لحظات پر اضطرابم

سرکار خانم فرشباف سرکار خانم عابدزاده سرکار خانم ترابی  

سرکار خانم رحیمی سر کار خانم مقدم  

جناب اقای بابایی جناب آقای صفدری  جناب آقای موذن زادهجناب آقای طبا طبائی

ای نظاره گران شکو فایی اندیشه ام استادان بزرگوارم

سر کار خانم مدیحی سرکار خانم رفیعی سر کار خانم امینی

سر کار خانم توانا سر کار خانم نبی زاده سر کار خانم پور محمدی

سر کار خانم عظیما سرکار خانم گائینی سر کار خانم تاجیک

                                     سر کار خانم پرویز

جناب آقای نقوی جناب اقای محمدیجناب اقای سرخه ای

جناب اقای قاسمی جناب اقای طباطبائی جنای اقای نعیمی

جناب اقای عرب عامری جناب اقای عرب سالاری

جناب آقای یوسفی جناب اقای جواهری

و تمامی کسانی که این شاگرد کوچکتان نامتان را از ذهن برده ولی یادتان

                                   همواره راهنمایش است .

دستتان را می بوسم  وارادت همراه با عشق را تقدیمتان می کنم .

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:6 توسط دوست آشنا | |

شهادت کریمه اهل بیت (س)تسلیت باد .
نوشته شده در شنبه هشتم اردیبهشت 1386ساعت 11:25 توسط دوست آشنا | |

 

                   انگاه پر وبال رحمت را بر پیروان با ایمانت با تواضع بگستران. سوره شعراءایه215

خاطره ای از پر و فسور  حسابی پدر علم فیزیک در ایران به نقل از فرزندش

                                      

                                          

 

 

پدرم حتی در 90 سالگی با داشتن نزدیک به 70 سال تجر به تدریس در دانشگاه

 

،شب هایی که فردایش کلاس داشتند تا نزدیکی صبح بیدار می ماند ند و

 

 مانند دانش آموزی که باید درس هایش را پس بدهد مطالعه می کردن و مطالب

 

فردایش را آماده می کردند . روزی جسارت کردم و از پدر پر سیدم یعنی شما

 

 بعد از 6دهه تدریس نمی دانید که فردا قرار است چه بگویید ؟

 

ایشان با مهر بانی پاسخ دادند :پسرم دانشی که به روز نباشد به درد نمی خورد ،

 

اگر من اطلاعاتم کهنه باشد ممکن است یکی از دانشجویان من به خارج از کشور

 

 برود وآن جا یکی از این مباحث جدید مطرح شود و اگر او تا کنون گوشش

 

 به این مسئله نخورده باشد در مقابل خارجی ها کم می آور د و غرور

 

 ایرانیش لطمه می خورد .

 

                     

پر ستار پروفسور در مورد ایشان می گوید :در آن شب درد ایشان به قدری شدید

 

 

 بود که مجبور شدم چند نوبت قوی ترین مورفین هارا به او تز ریق کنم ریه هایش

 

 تقریبا از کار افتاده بود و چشمانش به سختی می دید .اما همان شب دیدم

 

 دکتر در روی تخت با تلاش و سختی زیاد مشغول مطالعه زبان آلمانی است

 

 من با عصبانیت به ایشان گفتم شما که حالتون خوب نیست مطالعه را کنار

 

 بگذارید اما ایشان در جواب گفتند :50 سال است با خود عهد کرده ام که

 

هر شب نیم ساعت زبان آلمانی بخوانم  این کار برایم به عادت تبدیل شده 

 

و اگر شبی مطالعه نکنم  اصلا خوابم نمی برد .

 

                                               

           

خدا یا همتی ده تا بتوانم  ا احساس مسئو لیت خود را در انجام کارم بالا ببرم .

 

                                               

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 1:54 توسط دوست آشنا | |

 

                               در تبلور گلهای بهاری نوروزتان پیروز

 

یکسال رفت و دریغ از روزهای گم شده و ساعت های از کف رفته !چه ها می توانست بشود و نشد  و چه ها

 

شد که نباید می شد !چه کسی گفته که بر گذشته افسوس نباید خورد ؟

 

 

باید نشست و برای این شاخه هایی که با ناله ای درد ناک از درخت عمر جدا می شوند فکری کرد و برای

 

 آنا ن که قرار است فردا بشکنندگریست .

 

 از خواب بیدار شویم با مشتی آب بیداری غقلت را از رویمان بشوئیم و بیاییم غبار را از صورت آیینه پاک

 

کنیم و اگر نقش ما را راست ننمود اورا نشکنیم خود را بشکنیم و از نو بسازییم

 

ساعت را کوک کنیم و به عقربه های آن قول بد هیم که هیچ وقت فراموششان نکنیم و از آنها عقب نما نیم و

 

یادمان باشد که وقت طلا نیست ،با ارزش تر از هر طلا ست

 

بیایید عنکبوت ها را از سقف اتاق برانیم و خا نه شان را که سخت بی بنیان است خراب کنیم و از این پس هم

 

نگذارییم هیچ عنکبوتی بر رابطه هایمان تار ببند د.

 

 

 شیشه هارا با گلاب عشق پاک کنیم تا همه چیز از پشت آن هویدا شود ،درختانی که آب از برگها یشان می

 

چکد و پر نده هایی که در جشن تولد شکو فه ها رقصانند .

 

تن حوض را از لجن پاک کنیم تا و قتی تن کسی در آن فرو می رود برای همه عمر سیاه نشود و بدتراز همه

 

به زندگی لجنی عادت نکند .اگر دیوار های حوض سیاهی لجن را می خواهند ماهییهاگناهی ندارند آنها را

 

بگیریم و در تنگ بلور بیندارییم و بگذارییم تا احساس سپیدی و تازگی عید را لمس کنند زندگی در یک تنگ

 

تنگ به گردش در یک حوض فراخ با دیوارهایی لجنی شرف دارد .

 

 

خاک گلدان ها را عوض کنیم تا از این پس گلها بهانه ای برای بی عطری و بی مهری نداشته باشند

 

کنار رودخانه برویم پا هاییمان را بشورییم تا دیگر هر راهی را نروند و چشمهایمان را بشورییم تا همه را

 

همانطور که هست ببینند و زبانمان را بشورییم تا از مایه تلخی و تندی پاک شود .

 

پاک ترین سفره ها را بیندازییم و در آن دوشمع روشن کنیم یکی در سوگ آنچه رفت و یکی به نیت روشنایی

 

آنچه می آید .

 

آیینه ای بگذارییم ودر آن خودمان را ببینیم تا بدانییم هر لحظه چه صورتی دارییم .قران را ببوسیم ودر برابر

 

آیینه بنشانییم که چون فقط با خودش مساوی است .یک سیب سرخ به نیت عشق و عر فان

 

واگر سبزه ای سبز کرده ایم با غرور آن را سر سفره بیاوریم و شیر ینی یک ساله را یک جا سر سفره

بگذارییم .و شیرینی زندگی را به همه هدیه دهییم .و بدانیم

 

 

امسال بهارمان بوی شادمانی می دهد و قران خود در بهار به ما عیدی می دهد سعی کنیم در خواب نمانییم

 

یادمان باشد همدیگر را فراموش نکنییم برای هم دعا کنیم و  با هم بخوانیم :

 

یا مقلب القلوب و الا بصار یا مدبر الیل و النهار و یا محول الحول و الا حوال حول حالنا الی احسن الحال

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 0:55 توسط دوست آشنا | |

Design By : Night Melody